تبليغاتX
Baloch Academy Of Humanities - نابوکف و اخلاق رمان Welcome to the First Online Baloch Academy of Humanities

Copyright © balochacademy.org 2006

به اولین آکادمی اینترنتی علوم انسانی بلوچ خوش آمدید

نابوکف و اخلاق رمان

 

نابوکف و اخلاق رمان

 

 

"من مشهور نیستم. لولیتا مشهور است. من نویسنده گمنامی‌هستم.

با نامی‌ که به سختی تلفظ می‌شود." نابوکف.

 

 

ولادیمیر نابوکف که روزگاری رمان پر آوازه "لولیتا" را نوشت، در نوجوانی به شعر و ادبیات روی آورد و نخستین کتابش را در مجموعه‌ایی از اشعار عاشقانه و حاکی از دلبستگی به زیبایی طبیعت بود، در 17 سالگی به چاپ سپرد.

 

ایام کودکی را در ویلای ییلاقی، در روستایی نزدیک سنت پترزبورگ که کنار دریاچه و جنگلی زیبا واقع شده بود، در آسایشی که اشرافیت ممتاز روس بر آن تکیه می‌زد سپری کرد. اشرافیتی که تجسم آشکارش را در وجود ده‌ها خدعه و مهتر و شکارگاه و میهمانی‌های مجلل و تشریفاتی بی‌پایان باز می‌یافت و تجملی که مالکیت بر آن ویلای ییلاقی، روستا و دریاچه و صدها هکتار جنگل را در بر می‌گرفت و نشانه شکوه و جلال بی‌کران خاندان نابوکف‌ها بود.

 

ولادیمیر از کودکی، هنگامی‌که هفت سال بیش نداشت، همواره آرزو داشت تا روزگاری محقق پروانه‌ها شود و راز و رمز زندگی سبک بالانه، اما کوتاه و سرشار از شادی آنها را دریابد. او گاه ساعت‌ها کنار آن دریاچه به تماشای پروانه‌ها می‌نشست و اغلب با دوچرخه‌اش از جاده‌ای که کنار آن جنگل واقع شده و دو سمت آن را درختانی سر به فلک کشیده پوشانده بودند، پنهانی به دیدار لوسیا، معشوقه‌اش می‌رفت.

 

با پیروزی انقلاب اکتبر که پاسخی بر جنگ، بی‌خانمانی و سرانجام بی اعتنایی و نخوت اشرافیت تزاری در قبال  واقعیت‌های جامعه روس بود، آرامش و آسایش نابوکف‌ها نیز درهم کوفته شد. به دنبال انقلاب، نابوکف لوسیا، روستا، جنگل دریاچه و پروانه‌ها و کودکی خویش را از دست داد و به آلمان گریخت و نویسنده شد.

 

او در برلین با ورا، دختر سرمایه‌داری روس، ازدواج کرد. با به قدرت رسیدن نازی‌ها، چون ورا یهودی بود، همراه همسر و فرزندش به فرانسه و سپس آمریکا رفت. نابوکف درآمریکا نیز، چون سال‌های مهاجرت در برلین، زندگی فقیرانه‌ای را گذراند. او در آن جا به تحقیق درباره پروانه‌ها پرداخت و سرانجام استاد رشته ادبیات شد و چندی بعد لولیتا را نوشت.

 

داستان مردی میانه‌سال که به دختری کم سن و سال عشق می‌ورزید. با رمان لولیتا، نابوکف شهرت جهانی یافت و آمریکا را ترک کرد و سال‌های پایانی عمرش را در سوئیس گذراند.

 

نابوکف از خانواده‌ای لیبرال بود. پدرش در انقلاب 1905روس نقشی فعال بر عهده داشت و حزبی دموکراتیک را بنیان گذارد که در نخستین مجلس (دوما) اکثریت آرا را به دست آورد. او انقلاب فوریه1917که سقوط تزاریسم را در پی داشت، به عضویت دولت کرنسکی درآمد. اما عمر دولت موقت دیری نپایید و با انقلاب اکتبر، هنگامی‌که بلشویک‌ها کاخ زمستانی تزار را تسخیر کردند، از دری فرعی گریخت و به کریمه و سپس غرب پناه برد. از آن پس هیج یک تاز نابوکف‌ها روسیه را ندیدند.

 

پدر نابوکف که همچنان امید بازگشت به میهنش را در سر می‌پروراند، در تبعید نشریه لیبرالی به زبان روسی منتشر می‌کرد. او در ماه مه1922، در نشستی توسط دو تروریست کشته شد. تروریست‌ها می‌خواستند انتقام قتل تزار را از بانیان انقلاب فوریه که به باور آنها راه را برای انقلاب بلشویکی هموار کرده بود بگیرند. ولادیمیر نابوکف در زندگی نامه خود با عنوان "یادواره‌ها سخن بگوئید" به ثبت رسیده است، تصویری زیبا از پدرش ترسیم می‌کند. او در آن کتاب که بار دیگر درسال 1966با تجدید نظر به چاپ رسید، با موشکافی قابل تحسینی، به تصویر روزگار کودکی‌اش می‌پردازد و می‌کوشد بهشت دوران کودکی خویش را باز یابد.

 

نابوکف در آنجا بیش از هر چیز نه بر حوادث یا واقعیات و رخدادها، که به بحث پیرامون نقش و معنای خاطره می‌پردازد و‌ این اقدام را کوششی برای رها شدن از "زندان زمان" می‌داند. به گمان الکساندر بلوخ، دبیرکل انجمن جهانی قلم، بهترین قسمت‌های زندگی نابوکف مربوط به دوران کودکی اوست.

 

نابوکف در 23آوریل 1899دیده به جهان گشود و دوران تحصیل را در کنار اولک ولکوف و اوسیپ ماندلشتام گذراند که روزگاری در شمار روشنفکران برجسته روس درآمدند. شیفتگان اشعار ماندلشتام،‌این عاشق‌ترین شاعر روس، ردپای شاعر محبوبشان را در سال 1938، در اردوگاه اجباری ولادی‌وستوک که نظام استالینی برپا ساخته بود گم کردند.

 

اولک‌ولکوف، همشاگردی دیگر نابوکف که ‌ایام مدرسه را روی نیمکت کنار وی گذرانده بود از مرگ رهایی یافت. اما 30سال از عمرش را در اردوگاه‌های کار اجباری گذراند. نابوکف نیز اگر به غرب نمی‌گریخت سرنوشت بهتری از یاران دوران تحصیلش پیدا نمی‌کرد. او هنگام مهاجرت از روسیه، در کریمه با ماکسیمیلیان ولوسین، شاعر نامدار روس آشنا شد و تحت تأثیرش قرار گرفت. تا آنجا که بعدها اعلام کرد سرودن شعر را از ولوسین آموخته است.

 

او در شعر، علاوه بر ولوسین، تحت تأثیر پاسترناک بود و وی را می‌ستود. نابوکف از سال 1940 به بعد رفته رفته از سرودن شعر دست کشید و به نوشتن پرداخت. به همین جهت بیشتر به عنوان داستان نویس شناخته شده است. هر چند که اشعارش نشانه نبوغ و قدرت شگفت‌انگیزش در سرودن شعر هستند. او علاوه بر سرودن شعر، بیشتر از 10 نمایشنامه نوشت. نابوکف از آلمان همراه برادرش سرگئی برای تحصیل به انگلستان رفت.

 

"داستان سال‌های تحصیل من در انگلستان، داستان کسی است که کوشش می‌کرد یک نویسنده روس شود. در ‌این مدت هم همه هراسم از‌این بود که مبادا تحت تأثیر غرب، زبان مادری، یعنی تنها چیزی را که در فرار خود از روسیه نجات داده بودم، از دست داده یا به تباهی بکشانم. پس تا نیمه‌های شب، به نوعی بیمارگونه بیدار می‌ماندم و اشعار روسی می‌خواندم."

 

نابوکف پس از تحصیل در انگلستان به آلمان بازگشت و در برلین اقامت گزید. او سال‌های اقامت در برلین را از راه تدریس زبان انگلیسی و معلمی‌تنیس گذراند و حتی در یکی دو فیلم نیز نقشی فرعی بر عهده گرفت. او از برلین گاه با بیزاری، گاه با نفرتی تلخ و گاه با طنزی دوستانه یاد می‌کند و می‌نویسد: "دوستان آمریکایی‌ام باور نمی‌کنند در پانزده سالی که در برلین بودم، حتی یک آلمانی را از نزدیک نشناختم و یک روزنامه یا کتاب آلمانی نخوانده و حتی از عدم آشنایی با زبان آلمانی نیز کمترین احساس شرم‌ نکردم." برای نابوکف و صدها روس دیگر، سال‌های تبعید در آلمان در "نوع ویژه‌ای از فقر مادی و تجمل روشنفکری" سپری شدند. او در‌این سال‌ها 9 رمان نوشت که همگی با نام مستعار "سیرین" به چاپ رسیدند.

 

نخستین کتابش در غرب، در سال 1926 به چاپ رسید و "مانوشینکا" نام داشت که داستان عشق جوانی تبعیدی بود. ‌این کتاب با عبارت برای "ورا" آغاز می‌شد. او بیشتر کتاب‌هایش را به همسرش که در سال 1923 در برلین با وی آشنا شده بود تقدیم می‌کرد. دیمیتری تنها فرزند او که هنگام تبعید پدرش در برلین متولد شد می‌گوید: "در محیطی آکنده از عشق و امنیت بزرگ شدم. پدر و مادرم نمی‌گذاشتند پی‌ببرم آهی در بساط نداریم و معلوم نیست هفته‌ها و ماه‌هایی را که در پیش است چگونه و در کجا سرخواهیم کرد؟ "و اضافه می‌کند: "نمی‌توان گفت نابوکف اشراف‌زاده در روسی خوشبخت‌تر بود یا نابوکف فقیر در برلین. سؤال‌این نیست که چقدر ثروت داری؟ خانه‌ات بزرگ است یا کوچک است و اجاره‌ای است یا به تو تعلق دارد؟ مهم شادی، امید و محبتی بود که پدرم با آن بزرگ شده بود. اشتیاق به نظاره کردن و آموختن، آن چیزی است که پدر و مادرم به من دادند."

 

در دوران استالین، بردن نام نابوکف در رویه کفر محسوب می‌شد و سال‌های پس از آن نیز نشانی از آثارش در شوروی موجود نبود. دراین سال‌ها، نسل‌هایی از نویسندگان در شوروی رشد کردند که امکان و اجازه آشنایی با نویسندگان تبعیدی روس را نداشتند. نام‌آورترین آنها در سال‌های اخیر، آندره بیتوف، رییس "جامعه  نابوکف" و نویسنده کتابخانه پوشکین است. او می‌گوید: "نویسندگان غرب را نمی‌شناختیم و خودی‌ها نیز ممنوع بودند. چه باید می‌کردیم؟ "و اضافه می‌کند: "نابوکف برایم اسطوره بود. شاید از او کمی‌‌هراس داشتم. در ادبیات نوعی رقابت ورزشکارانه وجود دارد گمان می‌کنی جایت را می‌شناسی و ناگهان ناآشنایی از راه می‌رسد و فضای ادبی را از آن خود می‌سازد." سال‌ها پیش از بیتوف،‌ایوان بونین، شاعر نامدار روس که در سال 1933 برنده جایزه ادبی نوبل شد، در ارزیابی از نابوکف که هنوز نویسنده‌اي تازه‌کار بود نوشت:"‌این سلاحی بر کف گرفت و همه نسل قدیمی‌(داستان نویسان روس) از جمله مرا ساقط کرد."

 

به راستی نابوکف در چه بود؟ بیوتف به ‌این پرسش چنین پاسخ می‌دهد:" چگونه می‌توان به قدرت نویسنده‌ای بزرگ پی برد. جز آن که بگوییم چیز ویژه‌ای را به مالکیت خود در آورده است. قلمرو امپراتوری نویسنده‌ای بزرگ تنها از چند چیز تشکیل می‌شود و در مورد نابوکف جز‌ این نیست. مثلاً پروانه‌ای را می‌بینید و به یاد نابوکف می‌افتید، بدون آن که از پروانه و راز و رمز زندگی‌اش آگاهی داشته باشید. "در‌این تمثیل، پروانه در قلمرو امپراتوری نابوکف قرار گرفته است. نمونه‌های دیگری را نیز می‌توان برشمرد: زیبایی زودرس دختری جوان، نابوکف. همهمه شادی‌آفرین مشتی کودک، نابوکف. آرامش گذر از جاده‌ای بی‌انتها، نابوکف. سخن کوتاه: نام نابوکف قلمرو ویژه‌ای از زیبایی، شادی و نبوغ است و آرامشی که در‌آینه آثارش موج می‌زند، افسون و تشویش هزار معما را در خود نهفته دارد.

 

نابوکف در سال 1937 با همسر و فرزندش به پاریس رفت. دیگر با موج تروری که نازی‌ها درآلمان برپا ساخته بودند، امکان ماندنشان در برلین وجود نداشت. سه سال بعد، هنگامیکه شعله‌های جنگ‌افروزی نازیسم، اروپا را در حریق جنون و جنایت به آتش کشید، نابوکف با همسر و فرزندش به آمریکا رفت. در‌این فاصله برادرش سرگئی در اردوگاه مرگ نازی‌ها در جان باخته بود.

 

نابوکف مدتی در نیویورک زندگی کرد و از آنجا به کمبریج رفت و با حقوق ناچیزی که کفاف زندگی محقرانه خود و خانواده‌اش را نمی‌داد، به تحقیق در زندگی پروانه‌ها پرداخت. او با دقت و پشتکاری نمونه‌وار، چند نوع ناشناخته پروانه را کشف کرد. یکی از آنها پروانه نادری بود که بنا بر رسم مجامع علمی، به نام کاشفش نابوکف به ثبت رسید.

 

نابوکف طی20 سال زندگی در آمریکا، همواره از محلی به محل دیگر نقل مکان می‌کرد و در‌این فاصله 24 بار خانه‌اش را عوض کرد.‌ این خانه‌ها اغلب به استادانی تعلق داشتند که برای تدریس یا سفر تحقیقاتی به ‌ایالات دیگر می‌رفتند و او در غیبت آنها، با پرداخت مبلغی جزئی خانه‌شان را کرایه می‌کرد. گویی مهم ذهنیتش در‌ این بود که جایی مستقر نشود. او حتی هنگامی‌که آوازه نبوغ و شهرتش در داستان‌نویسی شهرت جهانی یافت، باز از ‌این شیوه زندگی دست نکشید و 17 سال آخر عمر خود را در هتلی گذراند. ‌این بار، اگر چه هر روز از نقطه‌ای نقل مکان نمی‌کرد، اما زندگی در هتل، با همه رفاهی که حاصل درآمدش از راه فروش کتاب‌هایش بود، همچنان حالت موقتی بودن را حفظ می‌نمود. ‌آیا ‌این همه به نشانه آن بود که هنوز امید بازگشت به روسیه را در سر می‌پرورانید؟  

 

نابوکف از کمبریج به نیویورک بازگشت و از سال 1948 به بعد در دانشگاه کرنل به تدریس در رشته ادبیات پرداخت. فرد باورز، محقق سرشناس آمریکایی در رشته ادبیات، متن سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌های نابوکف در‌این سال‌ها را جمع ‌آوری کرد و در دو جلد منتشر ساخت. جلد نخست شامل سخنرانی‌هایش پیرامون ادبیات غرب و نویسندگانی چون آوستن، استیونس، پروست، جویس، فلوبر و کافکا است. جلد دوم به آثار نویسندگان روس چون گوگول، تورگنیف، داستایوسکی، تولستوی و چخوف اختصاص دارد.

 

نابوکف در سخنرانی‌هایش پیرامون ادبیات، خود را مانند کارآگاهی می‌داند که  باید رمز و راز بنای ادبیات را کشف کند. برای او خلق یک اثر ادبی، خلق دنیایی نو و ناشناخته است که می‌بایست با جزئیاتش آشنا شد. در‌این میان، شباهت یا رابطه ‌این بنا با جهان آشنا و شناخته شده پیرامون ما اهمیتی درجه دوم دارد. به گمان نابوکف، هنر نوشتن، توانایی دیدن جهان در مقوله قصه، داستان و افسانه است. در مقابل، هنر خواندن در ‌این است که ‌این جهان خیالی و افسانه‌ای را فارغ از تکیه بر معیارهایی چون حقیقت و یا وفاداری به واقعیت تجسم کنیم. چرا که وظیفه هنر، پرداختن به یک موضوع نیست. هنر خود موضوع است. به همین دلیل، او اغلب در مصاحبه‌ها و مقدمه کتاب‌هایش، با مدافعان اصل تأکید بر ضرورت مفید بودن یک اثر ادبی جهت ارزشیابی آن به مقابله بر می‌خواست. از استقلال رأی و رهایی از قید و بند مقوله هدفمندی در ادبیات دفاع می‌کرد. آن چه نابوکف خود را موظف به دفاع از آن می‌دانست، تنها دفاع از افسون و ویژگی جادویی هنر بود و بس. بر‌این اساس بود که می‌گفت: "من از تئوری‌ها و پیام‌ها،‌ایده‌های هدفمند و اخلاقیات بیزارم. "این تفکر ریشه در تجربه رویارویی‌اش با دستگاه سانسور در شوروی و دکترین رئالیسم سوسیالیستی داشت که در ارزیابی ادبیات شوروی به نقد آن می‌پرداخت. نابوکف پیرامون مسئله اخلاقیات و نقش آن در آثار ادبی چنین می‌نویسد: "تصور کنید نویسنده‌اید و فرشته‌ای از آسمان ظاهر شود و به شما بگوید آن چه نوشته‌ای به راستی رمان با ارزشی است. اما به خاطر رعایت اصول اخلاقی هم که شده، باید یک بار دیگر آن را مرور کرده و از نو بنویسی! هیچ می‌دانید در مقابل‌این حرف چه باید بکنید؟ باید فوراً اسلحه‌ای بکشید و آن فرشته را جابه‌جا بکشید."

 

نابوکف شهرت جهانی خود را با کتاب "لولیتا" به دست آورد. ‌این کتاب تصویر کشش و تمایل ویران کننده مردی میانه سال به دختری جوان است. با انتشار رمان "لولیتا"،‌این عنوان به یک مفهوم بدل شد. "لولیتا" خیلی‌ها می‌شناسند و به نادرست گمان می‌کنند کتابی جنسی است. الکساندربلوخ، دبیرکل انجمن جهانی قلم می‌گوید: "لولیتا به یک معنی زندگی و سرنوشت انسان‌هایی است که به حاشیه تاریخ رانده شده‌اند. آنها در حاشیه زندگی به سر می‌برند و به‌این معنا، چون نقشی در آن ‌ایفا نمی‌کنند، همواره کودک باقی می‌مانند. آنها کنار جاده زندگی ‌ایستاده‌اند و می‌کوشند خود را در اسطوره باز یابند که به بلوغ نرسيده و رشد نکرده است."

 

اغلب پرسیده‌اند محرک نابوکف در نوشتن رمان لولیتا چه بود؟ ‌آیا او لولیتا را از غم میهن، از غم دوری از روسیه نوشت؟ او که از روسیه چیز چندانی ندیده بود. روسيه او، روسیه دوران کودکی‌اش بود. اما روسیه با تمام زیبایی‌ها، شادی‌ها و پروانه‌هایش که در خاطره او به عنوان انسانی تبعیدی حک شده بود. در قلمرو ‌این اپراتوری کاملاً خصوصی، تنها زیبایی بود که فرمان می‌راند. زیبایی زودرسی که سرنوشت هومبرت، قهرمان مرد داستان لولیتا را که در حاشیه زندگی گام  برمی‌داشت رقم می‌زد. نابوکف لولیتا را در غم از دست دادن ‌این امپراتوری کودکانه که در قلمرو آن زشتی، فساد و بی‌عدالتی راه نداشت نوشت. او رمان لولیتا را در کلورادو، یعنی همان جایی که پروانه‌هایش را کشف کرده بود به پایان رساند. لولیتا برای نابوکف آمریکا بود. نابوکف پس از به پایان بردن رمان لولیتا، دوبار خواست آن را آتش بزند. اما ورا، همسرش مانع شد. هیچ ناشری آماده نبود لولیتا را به چاپ رساند، چون به نظر می‌رسید انتشار آن باعث جار و جنجال و زندانی شدن نویسنده و ناشر شود. سرانجام انتشارات المپیا در پاریس، هنگامی‌که هیچ کس امید به موفقیت لولیتا نداشت، آمادگی خود را برای چاپ آن اعلام کرد. اما هنوز فروش آن با مانع روبه‌رو و پنهانی به فروش می‌رسد. نابوکف می‌بایست هنوز چند سالی، تا سال 1955 برای موفقیت جهانی رمانش انتظار می‌کشید. هنگامی‌که لولیتا در آمریکا به چاپ رسید بسیاری گمان کردند دانشگاه کرنل، نویسنده آن را به خاطر پرداختن به مسایلی که عفت عمومی‌را جریحه‌دار می‌ساخت، از تدریس محروم خواهد کرد. اما نابوکف خود خواستار کناره‌گیری شد و در استعفایش خطاب به مقامات دانشگاه نوشت:" می‌خواهم خود را منحصراً وقف ادبیات نمایم."

 

نابوکف و همسرش در سال 1960 آمریکا را ترک کردند و در شهر مونتروی سوئیس، کنار دریاچه‌یی اقامت گزیدند. او که دیگر نویسنده‌ای جهانی بود، بار دیگر فرصت می‌یافت چون دوران کودکی و فارغ از گرفتاری های معمول، خود را یک سره وقف پروانه‌ها نماید.

 

نابوکف یک بار در پاسخ به خبرنگاری پیرامون روسیه، سرزمین مادریش گفت:"به یک دلیل ساده، هیچ گاه به روسیه باز نخواهیم گشت. من از روسیه ادبیات، زبان کودکی‌ام، یعنی تمام آن چیزی را که بدان نیاز داشته‌ام به همراه دارم. پس هیچگاه تسلیم نشده و هیچ گاه باز نخواهم گشت." با ‌این همه، چندی بعد در یکی از یادداشت‌های خود پیرامون میهن از دست رفته‌اش نوشت: "سرانجام روزگاری از پنجره خواهم نگریست و بر یک پاییز روسیه دیده خواهم گشود." روز دوم ژوئیه1977، و لادیمیر نابوکف، نویسنده‌ای که نامش را به سختی تلفظ می‌کردند در کنار دریاچه مونترو در سوئیس دیده از جهان فروبست.

 

منبع: نشریه آرش شماره 77-78 سال 1379

گرد آوری شده توسط آرش زهفروش، نشریه دانشجویان ایرانی پونا "دیدگاه"، شماره یک،  سال 2006.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 21:41  توسط بلوچ آکادمیست  |