سرنوشت: محمد نور طاهری
سرنوشت
شعری از شاعر محمد نور طاهری
زدم قلوه سنگی به سنگی دگر جدا شد یکی پاره زان دو حجر، صدایی بر آمد از آن پاره سنگ که می گفت با من چرایی به جنگ، من از نسل نوع بشر بوده ام ز شاهان ملکی دگر بوده ام، به هر سوی عالم مرا نام بود به کامم همه عمر و ایام بود، به ره بر هزاران عسس داشتم سپاهی ز پیش و ز پس داشتم، نمی ماند هیچم به دل آرزو سبو بود و من بودم و خوبرو، چنینم گذر بود با کبر و ناز در این کهنه دنیای آدم نواز، شبی از قضا مجلسی ساختم به چنگ و ربابش بیاراستم، بسی کبک و آهو مرا شام شد بسی لب که آن شب لب جام شد، ز اعیان ملک و دیگر دیار ز ابرو کمانان آن روزگار، ز شرق و ز غرب و جنوب و شمال ز گلگونه رویان با وجد و حال، همه آمدند و نبد هیچ کم تو گویی نزاده ز مادر الم، در آن شور و غوغا و جشن و سرور در آن شب که بودم سرا پا غرور، در آن شب که دل در پی کام بود فضایی سراسر دلارام بود، شدم تا که شیرین کنم کام را به لب برگذارم لب جام را، که دیدم مرا پای گشته گران به تلخی و لکنت فتاده زبان، رمق از وجودم کناری گرفت دل و دیده ام را غباری گرفت، ز سوی جمال آفرین جهان رسولی بیامد که گیرد روان، بزد خنده بر آل و احباب من به سیم و زر زور و اسباب من ، به آنان که همراه بودند مرا عسس بر تن و جاه بودند مرا ، سرافراز آمد به بالین من نپرسید از کیش و آیین من، سبک طوق روح از تنم باز کرد به غم آن شب شاد را ساز کرد، نه دولت در آن لحظه آمد به کار نه تدبیر و نی لشکر بیشمار، از آنان که بودند در آن مکان نیامد دگر کار الا فغان، خبر بر سراسیمه فریاد داد که ابن فلان جان بر باد داد، مرا بانکه بودم شهی نامور به خاک اندرم شد مکان و مقر، سرانجام چندین قرن دگر تنم خاک گردید و خاکم حجر، کنون گویمت با زبانی خموش که ای صاحب عقل و ادراک و هوش، من از نسل پاک بشر بوده ام ره این جهان را بپیموده ام، دلم سنگ بود و تنم سنگ شد ز هر ذره خاکم صد آهنگ شد، می دانم اکنون چه شد آن دیار چه شد لحظه های لب جویبار، چه شد مزرعه باغ شمشاد و بید چه شد رقص گلهای سرخ و سپید، چه شد کاسه و کوزه های شراب چه شد چنگ و بر بط کجا شد رباب، کجا رفت صیاد ابرو کمان چه شد تاب گیسوی نازک تنان، همه خاک گشتند و گرد و غبار نمانده نشانی بجز کردگار، یکی را تنش سنگ گشته چو من یکی را به گردن رسن شد کفن، یکی را که از ظلم بودش حذر شده خاک او توتیای بصر، همه خاک گشتند و قوت زمین نه شاهی نه تختی نه تاج و نگین، نه زر مانده اکنون نه زور و نه زن نه تاری نه پودی از آن انجمن، همه خاکشان باد بر باد داد کنون مهر ورزی مرا یاد داد، تو هم طاهری خاک گردی چو من برد باد خاکت به دشت و دمن، برد باد و آنرا زجا بر کند ندانی که سر از کجا در کند، ندانی که خاک تو را کوزه گر سبویی کند یا که صنعی دگر، چنان محو گردی از این دایره که نی خاک مانده و نی مقبره، چنین باشد آخر تو را سرنوشت نماند بجز نام نیکو و زشت.
کپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است